الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
264
إحياء علوم الدين ( فارسى )
پس دين اسلام قبول كرد . و استاد بو سهل صعلوكى بو سهل زجاجى را به خواب ديد ، و مذهب او وعيد ابد بود ، « 57 » پرسيد كه حالت چگونه است ؟ گفت : كار را آسانتر از آن يافتم كه توهم كرده بودم . و يكى بو سهل صعلوكى را در خواب ديد ، با هيئتى در كمال خوبى كه آن را صفت نتوان كرد ، گفت : اى استاد ، اين درجه به چه يافتى ؟ گفت : به نيكو گمانى به خداى . و آمده است كه أبو العباس بن سريج در معرض موت به خواب ديد كه قيامت قايم شده است ، و جبار - سبحانه و تعالى - مىفرمايد كه علما كجااند ؟ پس حاضر شدند ، آن گاه فرمود : چه كرديد در آن چه دانستيد ؟ گفت : پس گفتيم : يا رب تقصير نموديم و بد كرديم . گفت : سؤال أعادت فرمود ، چنانستى كه بدان راضى نشد و جوابى ديگر خواست . پس من گفتم : در صحيفهء من شرك نيست و وعدهاى فرمودهاى كه آن چه جز آن است بيامرزى . گفت : برويد كه شما را بيامرزيدم . و پس از آن به سه روز وفات كرد . و گفتهاند كه مردى شراب خوار بود ، جماعتى را از نديمان خود بخواند و چهار درم به غلام داد تا نقل آرد ، غلام بر مجلس منصور بن عمّار گذشت ، و او براى درويشى چيزى مىخواست ، و گفت : هر كه چهار درم بدهد وى را چهار دعا گويم . غلام درمها به دو داد . گفت : چه دعا مىخواهى ؟ گفت : من خواجهاى دارم مىخواهم از او خلاص يابم . پس منصور دعا كرد . گفت : ديگر آن مىخواهم كه درمها را خداى تعالى به من خلف دهد « 58 » . هم دعا كرد . گفت : ديگر آن كه خواجهء مرا توبه دهد ، هم دعا كرد . گفت : ديگر آن كه مرا و خواجهء مرا و تو را و اهل مجلس را بيامرزد . دعا كرد . پس غلام به خواجه بازگشت ، خواجه پرسيد كه چرا دير آمدى ؟ او قصه باز راند . گفت : چه دعا خواستى ؟ گفت : آزادى خواستم . گفت : برو كه تو آزادى ، دوم چه ؟ گفت : آن كه درمها را خلف دهد . گفت : چهار هزار درم به تو بخشيدم ، سوم چه ؟ گفت : آن كه تو را توبه دهد . گفت : توبه كردم ، چهارم چه ؟ گفت : آن كه مرا و تو را مذكّر و جماعت را بيامرزد . گفت : اين يكى به دست من نيست . پس چون خوابيد در خواب ديد كه گويندهاى وى را مىگويد : آن چه به دست تو بود كردى ، پندارى آن چه در قدرت من است نكنم ! تو را و غلام را و منصور عمّار را و همهء اهل مجلس را بيامرزيدم . و عبد الوهاب بن عبد المجيد ثقفي گفت : جنازهاى ديدم كه سه مرد و زنى مىبردند ، من جاى زن بگرفتم و به گورستان رفتيم و نماز گزارديم و دفن كرديم ، از آن زن پرسيدم كه اين تو را چه بود ؟ گفت : پسر . گفتم : همسايگان ندارى . گفت : دارم و ليكن او را حقير شمردند . گفتم : چرا ؟ گفت : مخنّث بود . مرا بر آن زن رحمت آمد ، او را به خانه بردم و سيم و گندم و جامه دادم ، پس آن شب به خواب ديدم كه آيندهاى چون ماه شب چهارده [ 197 ] بيامد ، جامههاى سفيد پوشيده مرا
--> ( 57 ) يعنى به كيفر گناهان ، معتقد بود . ( 58 ) خلف دادن ، عوض دادن .